تبليغاتX
بازگشت جیگربلا
از همین جا از طرف تمام گوسفندا عید قربانو تحریم می کنیم ! آدما جنبه قربانی شدن مارو ندارنا

و فرض کنید (ها؟! وجود دارید؟!؟ ) که ما تو این ۲۸.۷ متر مربع حیاط هم باز از این دومای حاضر می بریم فقط هارت و پورت دارن دیگه ملت :پی با یک نگار طبال :دی

گروه شاد ورزش فرزانگان تهران پس از زنگ نماز تقدیم کرد : مسابقه وسطی پایه اول و دوم

اول دوما وسط بودن که اون خانوم ترسناکه تایمر رو روشن کردو برو که رفتیم :دی با ضربه ی اول افسون نفله شد :دی بعد دیگه شیدا و آیدا و آیدا و رومینا و کیانا شروع کردن به کیش کیش و آره و اینا و من مریض از روی آبنما (لجن نما *** ) نظاره گری بیش نبودم

بعد دو نفر وسط بودن که شروع کردن ۵۹ .. ۵۸ .. ۵۷ .. ۵۶ .. و بچه ها تن تن توپ می زدن لامصبا چموش بودنااا  یکیشون خورد اونیکی بل گرفت /:) ۳۲ .. ۳۱ .. تق .. توق ..۲۸ ..  هی .. هورا !!

بیچاره نفمید از کجا یه توپ خورد بش بعد داشت فک می کرد از کجا  که اونیکیم خوردو این دوما دس به دامن رحم داور شدن  و باز هارت و پورت و شلوغ پلوغ کردن و باز تابلویی کوفیده بر دیوار شدند

بعدش هم ما رفتیم وسط (من همچنان ناظر) که طرفین توپ رو قل می دادن و بچه های ما اون وسط گپ می زدن هر از گاهیم به افتخار تماشاچیا یکی دو تا بل می گرفتن :)) سوما هم مارو تشویق می کردن و رو به دوما به حالت دو دست با زاویه نود درجه در آرنج بالا بود و می اومد پایین با ریتم ری .. دی .. =)) که من اول فک می کردم نفس نفس می زنن (هی .. هی .. =)) )

بعد هم مقادیری تشویقشون کردیم و آخرشم جم شدیم و های و هوی و بردیم و اینا .. با اینکه عادت داریم ولی مدتها بود نیمده بودن طرفمون خب

قرارم هس پیش و سوم مسابقه بدن هفته بعد بعد ما با برندشون دارادارام :دی

 

پ.ن : شب یلداااااااا...

پ.ن : نوشته شده توسط بیژن

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 17:42 |
بیست دیقه به شیش کله ی سحر :

من واقعا به حسن انتخاب و تنوع طلبی شما اولیای عزیزم مفتخرم (افکار یک مشا هنگامی که تاکسی هنگام عبور از سر کوچه از جلوی راهنمایی می گذرد)

من واقعا به شانس مملانه ی خویش مفتخرم (افکار همان مشا هنگامی که مسئول معاونین اددد از همان تاکسی می خواهد به مدرسه برود ، آن هم چش تو چش مشا ، و تاکسی دربست است ، و مشا تا زبانش وا شود رفته است !!)

من واقعا به جا گیری ابعاد خویش در یک متر مربع مفتخرم (افکار طلفکی مشا هنگامی که بچه ها وورو وور به کندو .. امن .. ببخشیییید اهم : به حیاط می ریزند)

اصن یک افتضاحی بودااا .. گله گله سرگیجه گرفته بودم اصن :(

بعد یکی اون وسط گفت بچه ها تو حیاط صف ببندین .. ما :  نمنه ؟!؟! واس صف بستن مگه نمی بردنمون باشگا ؟!؟!؟ اینا مگه روزه نیستن چرا هوس ساردین کردن آخه ؟!؟

بعد دیگه کلی مقدمه چینی و فواید هدبند و .. افتخارات  مخصوصا تیم والیبالمون با اون کاپه که گرفته بووووووووووووودددددددددد  

که البته اینارو من سعی کردم بخوابم که معاون عزیزمون گوشزد کرد ..

بعد دیگه رفتیم سر کلاسا ، که اولیش زبان بود زنه یکی یکی اسمارو پرسید + رنگ مورد علاقه + تعداد خواهر برادر + سن .. لپیمونو بچشه وای چگده گشنگیم همه هم با لهجه ی آی ام ا بوک !

بعدم یه اعلام پرواز .. امن نه ینی زنگ تفریح بود که ما اومدیم پایین و تا بیایم سوک سوک کنیم زنگ خورد باز !! :(

مث که زمان کوروش حیاطا خیلی فسقلی بوده .. چون تو اون حیاطه فقط جا واسه استقرار نصف کمتر بچه هاس !

بعدم ادبیات که این خوب بود و بحث کردیم و اینا

بعد دوباره ساک ساک

بعد ریاضی که درمورد چگونگی حل معضل بیکاری در هند () توضیح داد (یه چیزی به اسم برج هانوی که واسه جا بجا کردن ۶۴ تا حلقه از یه میله (بین سه تا میله) به یه میله ی دیگه با قوانین خاص که می شد ۲ به توان ۶۴ حرکت - ۱ کاهن دارن و الان یه بنده خدایی داره اونارو جابجا می کنه و عقیده دارن وقتی تموم شه آخر دنیاس  و اینا رسما به میل خودشون خودشونو می خوان تا آخر دنیا بذارن سرکار

و همچنین چگونگی حل معضل بیکاری در ایران برگشته می گه یه عدد بوگو که ۶ رقمی باشه بعد اگه در ۱ ۲ ۳ ۴ ۵ ۶ ضرب شه ارقامش تغییر نکنه  بعد آخرش می رسیم به یه عددی که اول راهنمایی بهش رسیده بودیم

بعد دیگه یه پرواز که تاخیر داشت (استعاره از زنگ تفریح ۳۵ دقیقه ای )

بعد زنگ شیمی ۱ ساعت و بیست دقیقه ای با دورگه ی پروفسور بینز + اسنیپ !! که گفت فردا زنگ اول باهاتون کلاس دارم و می پرسم  و گفت یه امتحانایی ازتون میگیرم که بهتون نمی گم کیه .. بعد ما پرسیدیم هیچکدومو ؟!؟ بعد گفت اگه خیلییییییییییی خیلییییییییییییییییی جنجالی باشه مث ترم مثلا بهتون میگم  نه می خوای بذار کنکور بگو

بعدشم دیگه بازگشت ساردین..یافت سرویس .. دیریدیرمممم !!

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در سه شنبه دوم مهر 1387 و ساعت 17:39 |
دیدین چی شد ؟؟!؟!

فهمیدین چه به روزمون آوردن !؟؟!

دیدین سیا بخت شدیم !؟؟!؟

دیدین اون جغده رو نشسته بود رو دسته عینکم ؟!؟!؟ نه .. دیدین ؟!؟!

د ندیدین دیگه :(( اگه دیده بودین که الان به حالمون زار می زدین !!

پایه ی ما همیشه خاص خدایی و اینا بوده ، کلا نظر کرده س (خواباییم که واسش دیده می شه ا طرف گروه اجتماعیه غالبا .. برجی با عمامه ی سبز به امیرجاملویی طرح ساخت شهر می ده ، ابراهیم زادگان نفس نفس زنان از خواب بیدار میشه مثلا)

ولی خب این دفه ..

در واقع ..

سال ما بدون هرگونه افتخار و با تکذیب هرگونه کوفت ، ورود شما را به دوره ی "احیا در تابستان" خوشامد می گوید :-<

اونوقت الان اونا تو دبیرستانن .. هی هی ..

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 20:15 |
خب :دی همون طور که فری گفت ما هلک و هلک پاشدیم رفتیم دبیرستان ( گلایی که کوروش با دستای خودش کاشته بود ، امضای محمد شاه قاجار ، شیلنگی که خود داریوش به مدرسه اهدا کرده بود و اولین نفر باش آب خورده بود رو هم دیدیم .. ناسلامتی باستانیه آ .. !! )

بعد ورمون داشتن بردن آمفی تئاتر ، صدامون عین کندوی در حال پاشدن (پاشو پاشو اوله ، عفاف جونو نگا کن ، با حرفای قشنگش ، بدجور بهش نگا کن ) بود !!

بعد از تعیین سطح رفتیم از خاله نغمه یه پوشه و مهممون رو گرفتیم (یک برگه که گویا مهم بود و واسه انتخاب پژوهشاس ) و خودکارم داشت تازه

بعد بادبانهارو کشیدیم و رفتیم که بریم به مبانی هنر :

هنر آزاد ول ، برای پرکشیدن افکار شما !! موسیقی بررسی می کنیم ، نقاشی می کشیم ،فیلم نمی سازیم (!) ، انتقام علیشاهی از معلم هنرای بی فکرش !! ( من علی شاهی را دوستدار می باشم :دی !! طرز فکرش خیلی باحاله !!) کلا هنر با عشق و حال و آزادی و آموزش و اینا :دی

بعدیش : اشول و مبنای شیاشی و تاثیرات آن بر یک چیزی !! :

مستر شکوهی بودن که نشوندنمون سر جامون و انقلاب فرانسه رو پرسیدن (که من گفتم هزارو نهصد و سوت !!) و توضیح دادن که یک فرزانگانی به تعداد هسته های یک خورجین زیتون پرورده در مورد سیاست حالیشه :دی !!

بعدی : ادبیات عرفانی

می شینیم آثار خیام و حافظ و مولانا رو بررسی می کنیم + خودشون + بحث درباره نظریه هاشون !! (البته به لطف پریا خانم ما نیم ساعت داشتیم بررسی می کردیم که سی تا مرغ بودن یا هزار تا و اگه از هزار سی تا کم کنیم چی میشه !! :دی)

بعد : مهارت های هوش اجتماعی :دی

رفتیم اونتو خانومه درباره کنترل خودمون و عوض کردن خودمون و تعهد اخلاقی و اینکه اگه بیایم این کلاس میشینیم محترمانه فحشای قابل دهش به یک نفر رو بررسی می کنیم و کمکش می کنیم از فحشیت درآد و یه سری چیزای دیگه حرف زد اما از اونجا که ما مشغول رسیدن به لایه های رنگی زیرین بودیم نفمیدیم کامل :دی (می دونستین قبلا نیمکتا سفید بوده نه سبز ؟!؟؟ :پی )

کلا کلاس خوبیه ، اما من از معلمش خوشم نیمد زن پروفسور بینز بوده یحتمل !!

بعدیم : حفظ قرآن

رفتیم اونجا زنه شروع کرد توضیح دادن : بچه ها آیا میدانستید از کجا می دانیم قران تحریف نشده ؟!؟

- نـــــــــــــــــــــــــــه ؟!؟!؟

-تو قرآن نوشته !!

-چی میگی ؟!

بعدشم داش می گفت الله بهترین نامه واسه خدا که من گفتم اصن مگه نام مهمه ؟! مهم وجودشه و اینا !! یه سری چیزای کلیشه ای دیگه هم گفت که به همین ترتیب جوابشو دادیم و کلا حالشو گرفتیم و اومدیم !! دین و ایمونو زیر سوال می برن !! می گه اگه فلان ذکرو شبا بگین عین اینه که رفتین عمره !! (تو دوربین مدرسه هم داد زدیم خاله نغمههههههههه ؟!؟! :دی !!) تازه نصفشم داشتیم با حصیرای زیباسازی مدرسه شمشیر بازی می کردیم :پی

بعدم رفتیم تئاتر :

یکی از فارغ التحصیلای همینجا که رتبه دو هنر شده (شکیبا) تئاتر درس می ده که مث اینکه نبوغ تئاتره و ما رفتیم تئاتر :دی

علوم رو هم بعدا خدمتتون آپش می شم

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 13:12 |
فری جان نمی گی اگه من کلاسارو بذارم ادامه مطلب اینجا یکم رد پا جیرجیرک داره ؟!؟! :دی ؟؟!؟!؟ :دی 

مهدیم بی جنبگی و داشتی ؟!؟!؟! یه عکس دادا بهم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دندان عقاب در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 10:34 |
و این است شاهیییییییییییییییییین شببببببببببببببببب :*:*:*

و این است دندان عقاب :*:*:*

 

و این است ورودی های جدید سال ۱۳۸۷ به مرکز دبیرستان فرزانگان تهران ۱ !!

و این است .. ام .. وایسین دفترمو نگا کنم  !! آها ! :  تتابع اضافات!!

و حالا همه دس دس دس بیاین !!  

به قول یکی از علما جوس دیگه:دی !!

نگا نگا راس می گم :دی !!

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 23:40 |
قبل از انجمن ، در مدرسه :

-خانوم یوسفی من و فریم می خوایم بیایم مواظبتون باشیم

-نه نه نه .. فکرشم نکنین انجمن پره دیگه جا نداره

-درازای گوشامون لو رفته که فک می کنین نمی دونیم هیچ خری (یه دو سه تا استثنا داره ) لنگ تابستون پا نمی شه بیاد کله سحر !؟!؟!؟؟!

-حالا ببیییییییییینم چی می شه :دی !

هنگام انجمن ، همان مدرسه ، همراه با صدای جیرجیرک در زمینه :

-می گم انجمن امروزه !؟

-آره

-خب من که تو انبوه جمعیت خفه شدم شما چی ؟!؟!؟!

-صدام می کنن !!

-جیر جیرکا !؟!!!؟!

-جیلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز !

ام .. می گم که .. کل دارایی ما ۳ تا سیم و ۲ تا دیم و ۵،۶ تا اوله (که بذارینشون رو هم همون ۱ اولم به زور میشن !!) .. خب اینا که ۱۰ تا دانشگاهین ، اون یکیام که ۱۰ تا دبیرستانی !! الان بزن به افتخارمون !!

می ریم تو ماشین :دی !! می بینیم که نه تنها صندلیای مردم عادی بلکه صندلی ما هم پره (زمین!!)

بعد طی مشاهداتمون می بینیم که به به ۵ نفر عقب نشستن ..  :

سکانس اول :

مشا می پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد !

۵ نفر :

سکانس دیم :

مشا با لبخندی بر لب فرود می آید

چراغ ها خاموش و روشن می شوند

۵نفر : جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ

سکانس سیم :

مشا جایش راحت است

۵نفر : نفری یه دیقه سکوت + جمیعا فاتحه مع الصلوات

بعد دیگه را می افتیم و اینا یه کتابم می دن دست مشا غریبی نکنه حالا دوبس دوبس + رقص بندری  اجباری(به علت همواری بیش از حد جاده ها !!)

مشا کیسه بازی می کند :دی !! انقده حال می ده پنجره وا باشه کیسه رو شوتش کنی جلو  بعد همه بخوان بگیرنش به این حالت  ! اینقده خنده داره :دی !!

مشا با کیسه شمشیر بازی می کند  دوستان جون کنده و غیبت می کنند !!

دیگه خلاصه مشا یکمم گازشون می گیره تا برسن !!

رنگ مو می فروختن

می ریم اونجا ! بعد خانوم رحمتی چن تا اوله رو سپرد دست ما (طلفکیا !) و رفتیم و با اون آقاها صوبت کردیم

هیچکدومشون راضی نبودن از وضعشون !! با کتاب و تو حیاط را رفتن و ( خدا وکیلی حیاطشون محشر بود ولی) اینا سر خودشونو گرم می کردن

همه ش از خاطرات قبلنا میگفتن و می گفتن چقد خوب بود و اینا

چن تاشونم خط و نقاشیشون خیلییییییییییییییییییییییییییییی قشنگ بود ، چنتاشون شعر می گفتن ، چن تاام فک می کردن فقط

چن تاشونم فک می کنن ما قصد ازدواج داریم !

یکیشونم دیدیم رفتیم تو حیاط پیشش رو چمناش نشستیم حرف زدیم ، بعد بحث کشید به خونوادش گریه ش داش می گرفت

درباره اونجام باهامون حرف زد (حیاط)

بهشون میوه دادیم و برگشتیم دیگه

دم در اتوبوس هم خانوم رحمتی گفت بیاین این دوتا بسته رو دوتا دوتا ببرین ، بعد یکیشو سه نفر ورداشتن یکیشو من  بعد من اونو گذاشته بودم رو سرم داشتیم تو خیابون می رفتیم (مردم یکم بد نگا می کردن !! ) خانوم رحمتیم منو تشویق می کرد که بدون دست ببرمش اونو :))

بعد من که احساس می کردم گردنم رفته تو تنم و اون سه تا دوست زحمت کشمون برگشتیم مدرسه !!
انقددددددددددد اینا تو راه غیبت کردن  درباره اینکه کیا می رن اونیکی دبیرستان هم بحث شد

بعدشم رسیدیم و رسیدیم دیگه !! یکم درخت توت و نگاش کردم  یکمم رفتم بالا تو کلاسا ۴/۳ بسته بود درش

بچه هام تو مدرسه تئاتر کار می کردن که اون دیگه به من و شما مربوط نیس

چیه خب تموم شد دیگه چقد میای پایین

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 11:31 |

خب از اونجا که فری جون مث که گرز سامو پیدا کرده که هیچ ، با فک و فامیل دستان و پاهان و کلا هیکلان هم رو هم ریخته ما به صورت جهاد مملی آپ می کنیم :-اس

خب

ما یه فلش بک می زنیم

به روزی که همچینی کاسبی کردیمااااااااااااااا  کیت کت !! حالا می گم چطوری

آقا یه روز از روزای خدا این گروه اجتماعی پژوهشم اغفال کرد انداخت به جون ما دو کیلو ام تخمه خرید /:) برگشت گفت باید رو پارچه سفید ( که من خوشاااااااااالم بوی کهنه بچه نمیداد ) نقاشی غدیر بکشین !! ما اول تصمیم گرفته بودیم خرگوشی در حال دوش (بخوانید davesh (تصرف و تلخیص از کتاب شیمی)) در برف بکشیم که احساس کردیم {بفرمایین آدامس ؟!؟!!!} داشتم می گفتم حس کردیم ممکنه بجا بالن اختتامیه ما رو سوت کنن فضا :دی ! بعد دیگه آستینارو دادیم بالا و نخیر اشتبا نکنین دلتونم صابون نزنین !فقط افتادیم به گیس و گیس کشی البته فک کنم همه در مورد کوهان شتر موافق بودن

آخرش که من نفمیدم چی شد چون در حین ایده دادن بودم که یکی سرگرمم کرد :( دستامونو با همون آستینا (سر خرو کج کن ایور !! این یکی آستینا /:) !!) تا آرنج کردیم تو گواش و اینا :دی !! بعد دوستان طرح چنتا از اون آقا عربا زده بودن که از اون چفیه ها سرشون بود و ما باید رنگ می کردیم بعد بچه ها در حال سفید و سیاه کردنش بودن که دیدن یه مملی (ممل نگو بلا بگو!!) انگاری داره اینا رو .. بله درست می بینن .. صورتی خالخالی می کنه (طرح هندونه ایی ایرانسل) مملو توجیح می کنن می بینن دهه !! آبی و زرد شد که !! و در نهایت پول جمع می کنن که واسه ممل ( که حین رنگ آمیزی رفت تو موده هاچ زنبور عسل) کیت کت (قاقا) خریده شه همی و هانیه و فری رو هم فرستادن اینو تر و تمیز و تپل مپل تحویل بدن

اونجا :

-ما چه گناهی کردیم آخه :((


= به ما چه مامانش می خواد ادامه تحصیل بده :((


+قاقا !؟؟!؟! :دی !!

- بچه ها از این رنده رخشوییا نبووووووووووود !؟؟!؟!

+ نباشه

=نازی نازی بیا بیا سرتو بکنم زیر آب .. بیا بیا ..

+

-یو ها ها ها

+

=مشا نقاشی می خواد :(

- مشا بو بووق بووق !! لبخند !!

کی اینارو رو آینه کشییییییییییییییییییییییییییییدهههههههههههههه !؟؟!؟!؟!؟!؟!؟

+

و در نهایت قرچ قرچ کیت کت :دی !!

{تق تق تق .. دوستان بیدار شین !! خب به من چه سوژه نداشتیم باید همینو تحمل کنین !!}

بعدشم که جممون کردن و کاردک و اینا (اینجام گفتن هرکی حیاط بمونه کلاسش حذفه مشام که حیاط دوووووووووش داش )

بعدم بردنمون اونجا که صدا نمیومد و اینا بعد بچه ها یه نمایش اجرا کردن تو جوووووووو  ما هی خندمون می گرفت :دی بعدشم که اون پشت نمی دونم چه غلطی می کردیم که صفایی صورتی شد مام محترمانه رفتیم بیرون !!

بعد داورا نظر دادن که تو پایه ما اونی که چشم بود برنده س (من نمی فمم این چشمای این دوره زمونه چی دارن !! عکس چششونو که می ذارن همه جا ، به چشمم که رای می دن ، حکمت سوسکم بفمم حکمت اینو نمی فمم !! اینم بفمم مانتو صفری و نمی فمم !! :-؟؟ )

خب دیگه حالا می تونین رااااااااحت بگین صد رحمت به این تبلیغ خانوادگی دخترعمو و ناموسش !! اصنم آپ خنک کننده ی بنده ورژن تابستانی بود چی می گی تو ؟!

خداحافظ گل ناز لبت به خنده شد باز (جون مرحوم دیپلودوکوس) امیدوارم دوست من تو رو ببینمت باز (دس دس دس بیا) امیدوارم دوست من تورو ببینمت باااااز تورو ببینمت باز

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 و ساعت 11:29 |
و ما هستیم تدارکات ! و ما بودیم درواقع !!و ما هستیم سرخوش !!صب کله سحر پا میشیم می ریم مدرسه !!بله خودمون هستیم همچنان!!هلک و هولوک سوار اتوبوس می شیم و به انگار هیچی نخریدیم !! دویدم و دویدم به سوپری رسیدم یه آقای ژشتو دیدم که بش می گم کلاپ داری می گه نه !! خودم دیدم دیروز  نامرد همشو خورده کوفتش شه !!

بعد دوباره دویدم و دویدیم تو سرویسم که از همراهامون انقد خوشمان آمد که آخرش :

-ممل پاشو !!
-نیمیخوام !!
-ممل رسیدیم !!

-غلط کردیم !!

ا .. انگاری با اردو آخر سال اشتب شد جدی جدی  می خواستم الان پاکش کنم درستش کنم دیدم هم حیفه  هم واسه آیندگان عبرتیست به هرحال !!

ام خب در هر حال سوار اتوبوس شدنش که مشترک بود :دی !!

ما تو سرویس یه غلطی کردیم جو پترس ورمون داشت عین گونی گفتیم صندلی ما واس شوما ما می شینیم عقب !! خب حالا این قلمبه هه چیسته این عبب ؟!؟!؟!؟ هه !! موتورس (اصفونی) !! ؟؟ راس میگی !؟؟!؟! هه !! یعنی ما تا آخرش باید عین این خروسای الناز که میذاره رو آتیش برقصن بی ناموس شیم !؟!!؟ نبخوایم !!

در حال این تفکرات اصصصصصصصن لطیف بودیم که چشممون می افته به پنجره و برق می زنه !!! و این ممل است که کنار پنجره می نشیند !! بله پنجره رو وا می کنیم می شم عین این موتورسوارا که لباسشون باد می کنه :دی !! هرچی بادی بیلدینگ بود پر  بعد به این نکته پی بردم که هر کلمه ای که من می گم اگه شامل "پ" "س" "ش" یا اندکی جوگیری باشه قطرات ریز آب با صورت فری برخورد می کنه =)) =)) =)) تاکید می کنم ریز !! بعد اگه بخواد تلافی کنه باز بر میگرده تو صورت خودش =))

می رسیم اول همه بچه ها به صورت طفلکی و گله ای ای (گفته باشم من چوپانما !) را می افتن طرف محوطه ایتام  نیازمند کمکهای سبزتان (الان علف می دن :-w)

بعدشم که می ریم به قلیونارو

را می افتیم بریم اکتشاف که می بینیم حکم رو ترجیح می دهیــــــــــــــــــــــــــم  البت ما شرطی بازی نکردیم  

بعد میریم قصر بادی  هر لحظه منتظر بودیم بگه فیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس با خانومها اژه ای و کرمی !!

گفتگوی مسئولین آنجا با مسئولین ما :

-ببخشید می شه مربیاشون مجانی برن !؟!؟!

-کیاشون !؟؟!!

-ام .. مربی دیگه  از همینا که داد میکشن رم نکنن .. ام .. ینی .. مربی دیگه آقا ده !!

-بعد ببخشین همین قصر بادیه که اونجاستو می گین ؟!؟!؟!

- ا ؟!؟! مگه بهترشم دارین ؟!؟؟!؟! بلندترشو دارین بلندتره رو می خوایم ها !!(با لهجه تورچ سن هاا !!)

-آه

-ببخشین آب قند ندارین  اگه دارین که بدین بش اگه نه هم به من چه من می خوام برم بازی !!

ما هم که کفشارو غلاف کردیم و رفتیم اون بالا !! اولاش نازی نازی خجالتی بودیم بعد جورابامونو دراوردیم (یهو خلوت شد) و مسابقه گذاشتیم از سرسره هه بریم بالا !! که خانوم کرمی اگه جلو میزد بنده خیلی ریلکس مچشو می گرفتم و دوباره روز از نو روزی از نو  البته در طول راه گیس و پا کشی بود که موهای من الان نصفش مرحومه  حالا مو به درک من دیروز رفته بودم حموم خب چرا شامپو حروم می کنی

اون بالام یکم رو سرسره پریدیم (جو منو گرفت جیک جیکم کردم !! ) یکمم رو شیکم بچه ها بعد یکمم کردی رقصیدیم همه اینا یه کمه ها  بعد تارزانی دیگر کشف کردیم که یه سرسره رو کامل می پرید  بنده م یه چیزی تو همون مایه ها(کمتر البت ) و از کمر ساقط شدم کلا !!

معلومم نیس کی نشسته رو دماغ ملیح من  همون روز یکی گفته بود دماغت قشنگه هاااا  خب این جهاز میمونه رو دست من

بعدشم که من دوچرخه یکیو قرض گرفتم بعد خوشم اومد  ۱۰ دقیقه موند دستم کل اونجا رو دور زدم بعد که برگشتم دیدم یارو می گه نرین تو خاکی انگار  

اسب سواریم داشت !! :دی ! از کنار یه اسبه رد میشدم واسش دوبس دوبس رفتم بعد دوستم که سوارش بود ( یا اسبه که سوار دوستم بود) گفت راننده هه دیده انگاری ! من اصن جنبه سوت یاد گرفتن ندارم انگار !! سووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت !!

بعدشم که دوباره حکم :دی !! که دیدیم انگار اون هیبت صفایی ایست که دارد می شتابد سوی ما () همه کیفا وسط :دی بعد به اژه ای گفتیم اینو ببر :دی داشت به صفایی می گفت خانوم صفایی اینجا بووووووو میده بریم یه جا دیگه قاقا بخرم :دی !! بیا بیا .. به کرمی گفتیم کمکش کنه برگشته داد می زنه خب حق دارن شما نباید بازی ممنوعه کنین  اژه ای کف کردا !!!! بعد اژه ای انگار نه انگار می گه خب راس می گن اصن چه معنی داره آخرشم که جم کردیم

رفتیم دوچرخه سواری که یارو شرلوک بازی دراورد مام دوچرخه شو انداختیم جلوش رفتیم

بعدم که دیگه ملت آب بازی کردن مام یکم زر زدیم (دوستان همدیگرو انداختن تو جوب ) البت اژه ای یه بطری آب ریخت تو یقه م

بعدشم بسه دیگه چه خبره !! برگشتیم  تو راه برگشت یکی از دوستان از دماغ چن نفر عکس انداخت

تو راهم بودیم که هر از گاهی فری می گفت باز تو تف کردی =))

و .. پایان !!! :دی !!

پ.ن : حالا یکی دوباره بیاد حالی من کنه که تابستونه

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 19:52 |
سیان :(

دیروز آخرین آخرین آخریــــــــــــــــــــــــــــن روز رسمی ما در این مدرسه ی گومبول بود :(

صب که رفتیم امتحان اجتماعی دادیم و جوابا رو تو حیاط چک کردیم  (صدام گرفته فک کنم !!) رو بیخیخی .. بعد از اینکه از امتحان برگشتیم گفتیم خب دیگه حالا حلقـــــــــــــــــــــــــــــــه ..

بنده و شاهین را افتادیم که بله ملت بفرمایین حلقه (در حال زمزمه ی " تو حلقمـــــــــون فقط شادی بود فقط آواز مهربانی  بووووووود .. " )

شاهد این گفتگو هستیم :

-بچه بدوین بریم حلقــــــــــــــــــــــــــــه فقط ۴۵ دقیقه مونده

- خب یه ربع آخر ما رو صدا کن .. قربونت اون چراغم .............. (به دلیل ملاحظه ی حال این دوست مشتاقمون صحنه رو ترک کردیم .. طفلک آرزو داشت خب X( )

* بچه پاشین پاشین حلقــــــــــــــــــــــــــــــــه .. !!!!!!!!!!!!!

* آفتابه بابا پوستمون چروک می شه چشای شهلامون می شن ژیلا .. (این آفتابه های عزیز رو به ملاحظه چششون و گرون بودن عینک آفتابی ترک کردیم !!!! )

رفتیم وسط زمین و دست هم رو گرفتیم و فری شروع کرد : تو حلقمـــــــــــون فقط شاهینو دندون عقابی بووووود ... !!!!!!!

و سپس ما دو دیقه رویمان را کردیم آنسو دیدیم بـــــــــــــــه صدا حلقه میاد .. ا اینا چرا مقنعشون آبیه !؟؟!؟!؟! به دومااااااا .. !!!!!!!!!!!!!!!

به صورت ضربتی بچه هارو بلند کردیم حلقه و به صورت ده نفری حلقه (درواقع زنجیر) جالبی ساختیم که آخرشم ملت گریه شون گرفت رفتن !!

البته ما تو اردیبهشت انقد حلقه زده بودیم داشتیم قل می خوردیم ولی باز به هر حال من قهرم !!

بعدشم که رفتیم اردوگاه اتراق کنیم رفتیم و رفتیم و رفتیم تا ته ته تهش بعد من پیشنهاد دادم بریم رو پشت بوم و خودم محترمانه بعد از دیدن قیافه ی بچه ها سوت زدم (تازه یاد گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــم ) و بعد دیگه سرانچام اتراق کردیم

بعد یه گروه ۴ نفره شامل خواجه اسکات و بنده (برنده !!) و روید بزرگ و رویدک تشکیل داده رفتیم واسه برش  اول از یه دکل بالا رفتیم بعد من و روید بزرگ رفتیم بالا پشت بوم (خب ورود ممنوع که نزده بود !!) و گردو چیدیم و خواجه اسکات به دنبال ما همی آمد که دیدیم یه مقدار گردو غبار از طرف طلوع خورشید داره برمی خیزه سریعا من و روید اومدیم پایین اما ماندن خواجه اسکات آن بالا همان و سر رسیدن ساویز (ببک ببک ببک .. ساویز شده کلک !!) همان و عکس انداختن او از خواجه ی ما همان(همه دعواها به خورد خواجه رفت  بعد به من و روید گفت از خواجه بپرسین اون بالا چطوری بوووووووده .. منم که تاحالا اصن از این تجربه ها نداشتم از محضر شیرین ایشون بهره مند شدم)

رفتیم به صورت آنتی معده ای گردو تناول کنیم که مجبور شدیم برش گردونیم به دامن طبیعت !!

بعدم رفتیم فوووووووووووتبال بازی کنیم که به صورت پت و متانه ای اول چن تا از بچه هارو گذاشتیم تو زمین رفتیم بازم یار جمع کنیم بعد ۱۱ نفر آوردیم دیدیم چن نفر در رفتن رفتیم دنبال اونا برگشتیم دیدیم توپ بلا شده افتاده بیرون !!!!!! یه آقاهه وایساده بود می گفت ۲۵۰۰۰ تومن بدید توپتونو بدم (فک کنم تازه میگو خورده بود ناقلا ) می گفت زدین شیشه منو شیکوندین !!! توپ مام که صدا خفه کن داشته لابد هیچی نشنیدیم !!خودم دیدمش اصن شیشه رو گرفته بود دستش دنبال توپه می دوید ببینه کجا افتاده شیشه خورده درس کنه ها !!!!!!! زشت !!!!!!

و ناگهان دیریدیریییییییییییییییییم .. یوسفی شلنگ به دست می شود .. صفایی در همین راستا خیس می شودددددد .. بعد من و فری دویدیم شلنگو بگیریم از صفایی (من کلی خیسش کردم ) بعد گرفتیم المیرا اومد گرفت شیلنگو (من کلی خیس شدم  استخر سیار درواقع !!!!) بعد دیگه شرووووووووووووووووع ششششششششششششدددددددد ....

بزن بریز بپاش یقه ش از بالا از پایین (!!) بگیر دهنشو وا کن .. بگو ااا مامانی بگو اااااا .. نازی نازی حالا برو قلپ قلپ کن !!!

بعدشم که شیلنگرو مث فواره گرفتیم بالا عین بارون شد زیرش حلقه زدیم بعد رفتیم سراغ خانومها کرمی و آریا فررررررررر .. اول مثلا عرق کرده بودن می گفتن ما کلی خیس شدیم بعد طی جریانات زیر موقع را رفتن به قول خود کرمی (مرحوم کرمی ) عجب توهمیه * انگار دارم تو استخر را می رم !!

من بطری آب به دست داشتم می رفتم طرفش خیلی شجاعانه وایساده بود که فوقش مثلا موهام فرش صاف می شه دیگه .. که دس به یقه شدم یقه شو کشیدم جلو بطری رو خالی کردم (چه جیغای باحالی می کشه )

از اونورم آریافر مقنعه شو گرفته بود دستش ملتو کتک می زد باش منم مقنعمو در آوردم (یه دور پیچوندم دور دستم مثلا گردن ایور اوور ترق ترق .. ) بعد زدم به مقنعش خلع سلاح شد (مقنعه کوووووووووووش ؟!!؟!؟ دالی )

بعد دیدم یکی از دوستانی که داش تو یقه فری آب می ریخت سابقا داره میدوه عین نجیب ! و فری داره میخنده !! نگو بطریه پر آبو گرفته وارونه گذاشته تو یقه بدبخت نمی دونه کجا در ره 

بعدم که دیگه غذا و مسمومیت غذاییو برگشت و غیره که باز تو مدرسه م عین شلغم انگار نه انگار آخریه .. هیشکی جز یاسمن باورش نمی شد !!

و ..

واقعنکی ..

جدی جدی ..

پا یان .

*این تیکه تصرف و تلخیص بود وگرنه ده .. معلم و این کارا ؟!؟؟!؟

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 10:25 |

سیان :(

 

فری آپ کرده درباره امروز گویا ولی من هنوز اونو نخوندم و الان می خوام خودمم درباره امروز بنویسم !

صبح پاشدیم اومدیم مدرسه .. از در که می خواستیم رد شیم گفتیم این آخرین باره و اومدیم تو ! بیشتر از روزای قبل بچه ها تو حیاط بودن بیشترشونم وسط زمین عکس و اینا

هوا ابری بود .. راهنمایی جوونم طبق معمول خوشکــــــــــــــــــــــــــل بود یه عالمه .. گومبولیه فسقلی بچه گونه ی مهد کودک دیوووووووووووووووووونه خونه ی باحال مهربون آروم ... بچه ها دیگه روز آخری مسخره بازیو کنار گذاشته بودن دوتا دوتا بغل هم رویت می شدن  همینطوری بودیم تا خانوم صفایی همه بچه هاشو جمع کرد حیاط حرف زد باهامون درباره اینکه کلی پایه ی خوبی بودیم و کلی بهش خوش گذشته و یه سری حقایق دیگه ! بعد سوره اعلی رو که پارسال یادمون داده بودنو خوندیم (یعنی سعی کردیم بخونیم !)

 بعدم بچه های ۲/۳ یه شعر آماده کرده بودن که چهار نفر تاریخ پایه مون از ورود تا خروج رو می خوندن یه تیکه شو بعد بر وزن وی ویل راک یو می زدن رو پاشون می خوندن فرزانگان فرزانگان بعد یه تیکه دیگه شو می خوندن بعد باز فرزانگان .. فرزانگان .. الی آخر !!

بعدشم یاسمن یه متنی نوشته بود خوند برامون درباره اینکه شاید فقط یه اثر اشک .. یه رد پا .. یه حلقه .. یه نوشته رو میز و نیمکت و کلبه .. بمونه واسمون و اینکه دارن به زور می ندازنمون بیرونو حتی یه تیکه آجر اینجارم نمی ذارن ببریم با خودمون و بهمون می گن قدیمی شدین برین بذارین جدیدا بیان .. ازمون خسته شدن .. یاسمن گریه کرد وسطش .. صفایی گریه کرد .. موسیقی متنم که کلا هق هق بود با دماغای سرخ و گوشای غیر سرخ و اشک جاری و فین فین و دسمال و غیره !!

بعد پخش شدیم عکس بندازیم بعد دوباره جمع شدیم حلقه زدیم زیر آسمون ابری خوشکل خود خود خودموووووووووون شعر خوندیم دوباره یه عالمه تا صدامون دیگه کم آورد که دیگه همه نشستیم وسط حیاط و باز هم شعرو شعرو شعر تا اینکه همسایه ها با یه کیلو پنبه تو هر گوششون اومدن اینجا و یه سوال فنی مطرح کردن : اینجا اومدن درس یاد بگیرن یا آواز ؟!؟!؟! (هیچی .. اینجا اومدیم بچه باشیییییییییییییییم .. راحت باشیم .. دوسش داشته باشیم .. حال کنیم !! اصن شما رو سننه چرا نمی فهمین زشتا !! اه !!)که خانوم صفاییم با کاردک وارد عمل شدن و اراذل برین خونه هاتون و غیره !!

بعد رفتیم تو کلاس بقیه کلیپمونو درست کردیم و به اصرار معلم فیزیکمون :دی رقصیدن دوستان (من و اسکاتم خواستیم برقصیما .. ولی خب بیشتر قیچی زدیم !! نیس دفه اولمون بود )

بعد منو فری به صورت گانگسترانه ای با سه تا اسپری وارد کلاس شدیم و همه رو فیس فیس تارو مار کردیم  فازی داد برای خود !!

بعد همه ۴/۳ رفتیم زیر درخت توت نشستیم و خوندیم و خوردیم و کارنامه گرفتیم و دوختیم و بریدیم و سوت زدیم :دی !!

بعدم که دوباره ول بودیم واسه عکس گرفتن و اینا تا اینکه صدامون کردن واسه اینکه همه سوما بریم تو راهرو طبقه اول بعد یکی یکی از زیر قرآن رد شیم ازمون فیلم بگیرن خانوم صفایی داشته باشه (من اولین نفر رفتم ) تا این قسمت یا بچه ها همه چشا سرخ و اینا (بدون اینکه هیچ پیازی تو آستینشون باشه) یا مث من هنوز باور نمی کردن که ده آخه خرررررررررررررره داری می ری چرا حالیت نیس ؟!

بعد نشستیم جلو پله ها بچه ها یه شعر جدید خوندن در باره خدافسی .. درباره آجرا و شیروونیا .. درباره اینکه مجبوریم بریم .. درباره همه چی .. همه ی همه ی همه چی .. اینجا بود که تازه دوزاریه کار دستش اومد و .. هق هق هق هق هق .. و باز هم راهنمایی بود که از سه چار سالگیم به بعد دوباره به هق هق انداخت منو .. عین این بچه هایی که آبنبات دستشونه نگامون می کرد .. می فهمید .. اما نمی فمید .. مگه چیکا می تونس بکنه ؟!؟!؟! سه سال پیشش بودیم این همونه ما بزرگ شدیم مجازاتمون اینه که باید بریم .. بزرگ شدیم ولی دیگه نه انقد خب آخه .. بعد شعره حلقه زدیم اما مگه گریه می ذاش بمونیم اونتو ؟!؟؟! امروز واسمون رنگین کمونم درس کرده بود ناراحت نشیم .. همه ی اون سه سال می اومد جلو چشم .. انـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقد زووووووووووووووووووووووووووود آخه !؟؟!؟! همممممممه چیش قشنگه .. گیرای معلماش .. اسلامی منش و پیجاش .. آهنگاش .. بزرگراهش .. همسایه هاش .. توووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورموووووووووووووووون با ۱۰۱۲ تا مربعش و اون تارزان بازیا .. را رفتن زیر بارون .. برعکس نگا کردن بش .. دراز کشیدن رو زمین .. تا اسم صفایی میاد ناخوداگاه مقنعه جلو کشیدن .. بالا رفتن از هرجای ممکن .. دیوونگیا و خندیدنا و ژستا و دعواهامون سر چیزایی که می دونیم بچگونه س و باز حرص می خوریم و لذت می بریم .. کور بازی .. هانیه سواری .. لقبامون .. اذیت کردنامون .. پخ کردنا قایم شدنا سقف .. مواظبت کردن از درختا .. ببخشید گفتن بهشون .. غذاها و لهجه ی خانم منتظری .. پارتی بازیای سعیده جوون .. خانممای صفایی .. تذکراش و منفیاش .. ویلچرای هویدا .. قهقهه ی هاشمیان .. ایور اوور مهربووووووووون محزون .. گوش کردن سر کلاس رحمتی .. گوش نکردن سر کلاس جمالی و بی اعتناییش .. انشای آقابزرگی .. درس جواب دادن سر طالب پور .. دایره لغات رهسپار .. کل با ملک .. رنگ احمد زاده و مانتوش و کوزه ای که همیشه جاش رو سرش خالی بود .. هپروت رزاقی و خوش صحبتیش .. حاتمی که کارامونو ماس مالی می کرد و تنها معلم هنری بود که نقاشیمو میدید چشاش گرد نمی شد .. نصراللهی فهیم مدافع والیبال .. و در آخر محبوبی که گفت به معلماتون بگین خانم فلانی  !!

من قشنگترین اتفاقای زندگیم تو راهنمایی افتاده واسم !! سنگریزه های پای تورمون پازل بود .. خودش قشنگ بود .. درختاش نفس بود .. بارونش حلقه بود .. کلاساش دیوونه خونه بود .. آجراش خاطره بود .. پنجره هاش منظره بود .. پشت بومش قفل بود ..  بچه هاش باحال بودن .. خودش یه مامان آبنبات به دهن بود که همه ش نگامون می کرد .. دووووووووووووووووووووووووسش دارم ..

گل گلدون من شکسته در باااااااااد

                           با ما باش تنها نمون

                                             بزن به ارتحالش ..

                                                         بوبیــــــــــم

                                                                 آنجا که لبریز است از عطرو مهر و نور

                                                                             می ریزد فرو

                                                          ستم و بیداد ی ترکه 

                                        ام اندیشه نیست تو از دور 

                                   کودکان امید آخرین

           فرزانگانیم فرزانگان فرزانگان ما

همه ی عشق من و تو

          آدم می میره براشون

                 با هم می خوانیم ای شادی بی پایان

                                               ...

                                                      ...

                                                               ...

.

.

.

مشا رفت

مشا به زور رفت

مشا به زور با زنبیلش رفت ..

پایان .

ويرايش:

فری( شاهین شب) :

ممل جان ببخشید من پستتو ویراشیدم ولی . . .

الان در حال حاضر داره از آسمون سیلاب میاد از اوناش که همه باهاش از کلاسا میریزن بیرونو اینا جای ما تو مدرسه خالیه آخ که چه زیبا می شد زیر این بارون خوند و چرخید ... در نفس سازی ... بادبادک ... یار دبستانی و همه ی آهنگهای مهیج دیگه ی مدرسه!! دلم تنگه!! از آسمون داره سیلاب میریزه اما مدرسمون با اون شیرونی های خوشگلش الان ساکت زیر بارون!! حتما همسایه ها تعجب کردن !! مدرسه داری تنهایی خیس میشی!! من میخوام برم زیر بارون !! فعلا

پ.ن : اون شعره هم در ادامه ی مطلب سیر می کند برای خود همی !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط دندان عقاب در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:43 |
شلـــــــــــــــــــــــــــــــا م !!! (وای به حالت اگه گفته باشی سرت تو کلام !! شیپیشتون ارزونیتون سلام نمی دیم بهتون !!)

یه شفاف سازی قبل آپ بکنم : وجه تشابه برق و گوش صفری در دراز بودن سیمهای برق نیست .. در رفتن برق است !!

اهم اهم !!۲دقیقه بیشتر واسه کپک زدایی وقت ندارین !!

 

خب صبح یکی از روزهای برفی زمستانی .. در حالیکه من دقایقی چند بود که کبریت فروشی را رها کرده بودم تا به سوی مدرسه رهسپار عمرا شوم .. راهی شوم (دوستان در جریانند که برای تامین مخارج یک شی ء دنیوی (سوت سوت) بنده با یه دس ماسماسک می فروشم با یکی گیتار می زنم با دهنمم اسفند دود می کنم ) خلاصه رفتم تو مدرسه که دیدم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــّه .. برقا رفتن از اونا هم فقط سکوتاشون به جا مونده

بچه ها همه ساکـــــــــــــــــــــــــــــت ... (من که می دونم مامانشونو می خوان .. ناسلامتی بچه های این دوره زموننا .. هی دل غافل !!) 

آقا جاتون خالی یه شخص با صفایی را جلوی چشمانم تصور نموده و حالا جیغ نکش کی بکش  یکی از دوستان هم که فک کنم به تازگی از اطراف آمازون (مخصوصا جاهای پر درختش) فرار کرده بود زوزه ی گرگ کشید منم دیگه بی نیاز از تصور آن شخص با صفا (خدا پدر مادر این شخص فراریو بیامرزه) جییییییییییییییییییییییییییغ .. دوستانم که فک کنم موهاشون به حالت خبر دار در اومده بودن کم کم از شوک درومده و همراهی کردن !!!!!!!!

خلاصه سوما دس جمعی که چه عرض کنم چار دست و پا جمعی (تا چشات درآد) سطل آشغالرو ورداشتن و رفتیم بالا دس دس دس بیا !! بزن به افتخارش .... تو این مدرسه .... ما همه ف ر ز (که اول به ملاحظه ی آبرو چندین و چند ساله ی فرزانگان و چادر یکی (راهنمایی : از بستگان چمدون(در این مورد به دلیل قدمت سوژه بقچه)) و موی سفید همون یکی (نگا نکن سیاهه موهاش من می دونم رنگ کرده تازه بعضی از علما می گن بنا بر احتیاط واجب در چشاندن طعم بدبختی به ما از موزه ایران باستان فرار کرده ) و اینکه درازای چادرش اندازه همین پرانتزه) می خواستیم این تیکرو سانسور کنیم شناسایی نشیم که به خاطر عرق ملیمون و علاقــــــــــــــــه ی شدیدمون به جناب بقچه ایشالله از دفه بعد ...دس زدن  ضربانی (که آخرش انقد تند می زنیم ضربان هرکی هس سکته می کنه) ... همه می گن ما بچه ها خوبیم (بر منکرش جمیعا فاتحه مع الصلوات !!) .... و از این به بعدش به دلیل کمبود سوژه و ظهور جنبه ی میدون شوشی خونمون آفتاب لبه بومه .. عمو سبـــــــــــــزی فروش (نویسنده ی این مطلب طبق تجربه ای که دارد شدیدا توصیه می کند با عمو زنجیر باف اشتباه نگیرید ) و زیارت دسته جمعی ما بهار پارسال به نیت ایجاد تنوع در معاونت مرکز (از این شانسا نداریم که ما) و بقیه اشعار شاعران ساکن آن میدان خوندیم !!  و البته دوستان به علت ایجاد توازن حرکات موزون هم رفتند (سوءتفاهم نشه ها من رفته بودم اون وسط بهشون بگم زشـــــــــــــــــــــــته !! بعد دیگه از اونجا که خواهی نشوی رسوا (یا راسو .. در هر حال جفتش بده) هم رنگ جماعت شو و اینا امام جماعت شدیم رفت  یکی از دوستان تکنولوژی برترمونم یه چیزی آورده بود هی نور قرمز آبی می زد (جل الخالق!!) و رقص نورو اینا

در حال شکنجه ی غیابی آن شخص مصفا (بر حجم متکا) بودیم که  از بالای راه پله کله ی یه اوله بود .. بعد شد دوتا .. بعد شد چارتا (مث چشاشون!!) .. بعد دیگه همه باهم از اونجا که خجالتیـــــــــــــــــــــــــــن ماشالله (حاجی زاده ان دیگه !! خوش به حالشون ) همراهی می کردن !! (سرعت انتشارشون روی باکتری و کم کرده بود !! باشد که نسل متکا با ایشان متضاد گردد !!)

در خدمت یکدگر بودیم که ناگهان آفتاب حقیقت تابید و صفری هم با آن خال هندویش در بالای پله ها ظاهر شد !! ما هم دوییدم تو یه کلاس که سمرقند و بخارا را به نامش کنیم .. در حالیکه دوستان در جیبشان به دنبال سند سمرقند و بخارا می گشتند ما هم در تاریکی احساساتمون گل کرد و درباره ی شکوه آفتاب هنگامیکه لب بومه و دختران آنجا آی سخن ها گفتیم !! که یهو یکی پرده ها رو کنار زد و ما داشتیم اعتراض می کردیم به شخصیکه شکوه مجلسمان را بر هم زده بود که یهو ... یهو ... محو خال هندویش شدیم و ده در رو  نه اینکه ما دلاور و ناماور و اینا نباشیما .. صحنه وحشتناک بود بسی !! فرض کنین همه جا تاریک .. همه در حال شعر گفتن .. ناگهان پرده کنار می ره .. آفتاب می تابه .. همه ساکت میشن .. صفری با لباسی به رنگ سوسک (و قیافه ای به همین منوال) جلوی نور وایساده از پشتش نور می تابه .. ووووووووووووووووووش !! بیچاره آقاشون (آخه باید یه ماهیتابه هم به این صحنه اضافه شه !!) فک کنم همه خواب می کنی می کنی دیده باشن !! (ناگفته نماند که دوستان در جستجوی سند فهمیدند که سند سمرقند و بخارای مرحوم به لطف مادر یکی از ایشان در لاباششویی (لباسشویی از زبان فری) چون نمو شناور گشته و اکنون مچاله است !! و سمرقند و بخارا بی صاحاب شد ... هی هی )

خلاصه این که بسی فیوز شدیم آن روز !!

نگران هم نباشین فری نمی ذاره تار عنکبوت ببندین !!  تا دیداری دوباره

پ.ن : آخرش خوب نشد ولی به هر حال .. !!

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 16:4 |

 شهیــــــدا! بانـــــگ « هل من ناصر»ت موجی است آتشناک

که چون خــــــون در عروق آفرینــــــش، بی امــــــان جاریست

 

 

 


 

 

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگیم هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه طوفانی ام آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری وبمیرانی ام

 حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانیست که طوفانی ام

 حرف بزن ،حرف بزن سالهاست

تشنه یک صحبت طولانی ام  

 خوب ترین حادثه میدانمت

خوب ترین حادثه می دانی ام ؟

ها به کجا میکشی ام خوب من؟

ها نکشانی به پشیمانی ام  

 باهمه بی سر وسامانی ام

 

 


 

التماس دعا و اینا

 

.

.

.

پ.ن ۱ : خودم می دونم عنوان یا علی باید باشه

پ.ن ۲ : خواستم داستان هم براتون بذارم اما نه ماه در آب پیدا شد نه داستان قشنگ داشتن ، عوضش شعر گذاشتم

پ.ن ۳ : نذریا نوش جونتون

 

نکته : این قالبه قشنگ تره فقط یه ذره ا لحاظ زبان نوشتاری احساس غربت می کنه شما جدی نگیرین

 

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 20:1 |