قبل از انجمن ، در مدرسه :
-خانوم یوسفی من و فریم می خوایم بیایم مواظبتون باشیم
-نه نه نه .. فکرشم نکنین انجمن پره دیگه جا نداره 
-درازای گوشامون لو رفته که فک می کنین نمی دونیم هیچ خری (یه دو سه تا استثنا داره
) لنگ تابستون پا نمی شه بیاد کله سحر !؟!؟!؟؟!
-حالا ببیییییییییینم چی می شه :دی !
هنگام انجمن ، همان مدرسه ، همراه با صدای جیرجیرک در زمینه :
-می گم انجمن امروزه !؟
-آره
-خب من که تو انبوه جمعیت خفه شدم شما چی ؟!؟!؟! 
-صدام می کنن !!
-جیر جیرکا !؟!!!؟!
-جیلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز !
ام .. می گم که .. کل دارایی ما ۳ تا سیم و ۲ تا دیم و ۵،۶ تا اوله (که بذارینشون رو هم همون ۱ اولم به زور میشن !!) .. خب اینا که ۱۰ تا دانشگاهین ، اون یکیام که ۱۰ تا دبیرستانی !! الان بزن به افتخارمون !!
می ریم تو ماشین :دی !! می بینیم که نه تنها صندلیای مردم عادی بلکه صندلی ما هم پره (زمین!!)
بعد طی مشاهداتمون می بینیم که به به ۵ نفر عقب نشستن ..
:
سکانس اول :
مشا می پــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد !
۵ نفر : 
سکانس دیم :
مشا با لبخندی بر لب فرود می آید 

چراغ ها خاموش و روشن می شوند
۵نفر : جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
سکانس سیم :
مشا جایش راحت است
۵نفر : نفری یه دیقه سکوت + جمیعا فاتحه مع الصلوات 
بعد دیگه را می افتیم و اینا یه کتابم می دن دست مشا غریبی نکنه
حالا دوبس دوبس + رقص بندری اجباری(به علت همواری بیش از حد جاده ها !!)
مشا کیسه بازی می کند :دی !! انقده حال می ده پنجره وا باشه کیسه رو شوتش کنی جلو
بعد همه بخوان بگیرنش به این حالت
! اینقده خنده داره :دی !!
مشا با کیسه شمشیر بازی می کند
دوستان جون کنده و غیبت می کنند !!
دیگه خلاصه مشا یکمم گازشون می گیره تا برسن !!
رنگ مو می فروختن 
می ریم اونجا ! بعد خانوم رحمتی چن تا اوله رو سپرد دست ما (طلفکیا !) و رفتیم و با اون آقاها صوبت کردیم
هیچکدومشون راضی نبودن از وضعشون !! با کتاب و تو حیاط را رفتن و ( خدا وکیلی حیاطشون محشر بود ولی) اینا سر خودشونو گرم می کردن
همه ش از خاطرات قبلنا میگفتن و می گفتن چقد خوب بود و اینا
چن تاشونم خط و نقاشیشون خیلییییییییییییییییییییییییییییی قشنگ بود ، چنتاشون شعر می گفتن ، چن تاام فک می کردن فقط
چن تاشونم فک می کنن ما قصد ازدواج داریم !
یکیشونم دیدیم رفتیم تو حیاط پیشش رو چمناش نشستیم حرف زدیم ، بعد بحث کشید به خونوادش گریه ش داش می گرفت 
درباره اونجام باهامون حرف زد (حیاط)
بهشون میوه دادیم و برگشتیم دیگه
دم در اتوبوس هم خانوم رحمتی گفت بیاین این دوتا بسته رو دوتا دوتا ببرین ، بعد یکیشو سه نفر ورداشتن یکیشو من
بعد من اونو گذاشته بودم رو سرم داشتیم تو خیابون می رفتیم (مردم یکم بد نگا می کردن !!
) خانوم رحمتیم منو تشویق می کرد که بدون دست ببرمش اونو :))
بعد من که احساس می کردم گردنم رفته تو تنم و اون سه تا دوست زحمت کشمون برگشتیم مدرسه !!
انقددددددددددد اینا تو راه غیبت کردن
درباره اینکه کیا می رن اونیکی دبیرستان هم بحث شد 
بعدشم رسیدیم و رسیدیم دیگه !! یکم درخت توت و نگاش کردم
یکمم رفتم بالا تو کلاسا
۴/۳ بسته بود درش 
بچه هام تو مدرسه تئاتر کار می کردن که اون دیگه به من و شما مربوط نیس 
چیه خب تموم شد دیگه چقد میای پایین 
+ نوشته شده توسط دندان عقاب در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت
11:31 |