سیان :(
فری آپ کرده درباره امروز گویا ولی من هنوز اونو نخوندم و الان می خوام خودمم درباره امروز بنویسم !
صبح پاشدیم اومدیم مدرسه .. از در که می خواستیم رد شیم گفتیم این آخرین باره و اومدیم تو ! بیشتر از روزای قبل بچه ها تو حیاط بودن بیشترشونم وسط زمین عکس و اینا
هوا ابری بود .. راهنمایی جوونم طبق معمول خوشکــــــــــــــــــــــــــل بود یه عالمه .. گومبولیه فسقلی بچه گونه ی مهد کودک دیوووووووووووووووووونه خونه ی باحال مهربون آروم ... بچه ها دیگه روز آخری مسخره بازیو کنار گذاشته بودن دوتا دوتا بغل هم رویت می شدن
همینطوری بودیم تا خانوم صفایی همه بچه هاشو جمع کرد حیاط حرف زد باهامون درباره اینکه کلی پایه ی خوبی بودیم و کلی بهش خوش گذشته و یه سری حقایق دیگه ! بعد سوره اعلی رو که پارسال یادمون داده بودنو خوندیم (یعنی سعی کردیم بخونیم !)
بعدم بچه های ۲/۳ یه شعر آماده کرده بودن که چهار نفر تاریخ پایه مون از ورود تا خروج رو می خوندن یه تیکه شو بعد بر وزن وی ویل راک یو می زدن رو پاشون می خوندن فرزانگان فرزانگان بعد یه تیکه دیگه شو می خوندن بعد باز فرزانگان .. فرزانگان .. الی آخر !!
بعدشم یاسمن یه متنی نوشته بود خوند برامون درباره اینکه شاید فقط یه اثر اشک .. یه رد پا .. یه حلقه .. یه نوشته رو میز و نیمکت و کلبه .. بمونه واسمون و اینکه دارن به زور می ندازنمون بیرونو حتی یه تیکه آجر اینجارم نمی ذارن ببریم با خودمون و بهمون می گن قدیمی شدین برین بذارین جدیدا بیان .. ازمون خسته شدن .. یاسمن گریه کرد وسطش .. صفایی گریه کرد .. موسیقی متنم که کلا هق هق بود با دماغای سرخ و گوشای غیر سرخ و اشک جاری و فین فین و دسمال و غیره !!
بعد پخش شدیم عکس بندازیم بعد دوباره جمع شدیم حلقه زدیم زیر آسمون ابری خوشکل خود خود خودموووووووووون شعر خوندیم دوباره یه عالمه تا صدامون دیگه کم آورد که دیگه همه نشستیم وسط حیاط و باز هم شعرو شعرو شعر تا اینکه همسایه ها با یه کیلو پنبه تو هر گوششون اومدن اینجا و یه سوال فنی مطرح کردن : اینجا اومدن درس یاد بگیرن یا آواز ؟!؟!؟! (هیچی .. اینجا اومدیم بچه باشیییییییییییییییم .. راحت باشیم .. دوسش داشته باشیم .. حال کنیم !! اصن شما رو سننه چرا نمی فهمین زشتا !! اه !!)که خانوم صفاییم با کاردک وارد عمل شدن و اراذل برین خونه هاتون و غیره !!
بعد رفتیم تو کلاس بقیه کلیپمونو درست کردیم و به اصرار معلم فیزیکمون :دی رقصیدن دوستان (من و اسکاتم خواستیم برقصیما .. ولی خب بیشتر قیچی زدیم
!! نیس دفه اولمون بود
)
بعد منو فری به صورت گانگسترانه ای با سه تا اسپری وارد کلاس شدیم و همه رو فیس فیس تارو مار کردیم
فازی داد برای خود !!
بعد همه ۴/۳ رفتیم زیر درخت توت نشستیم و خوندیم و خوردیم و کارنامه گرفتیم و دوختیم و بریدیم و سوت زدیم :دی !!
بعدم که دوباره ول بودیم واسه عکس گرفتن و اینا تا اینکه صدامون کردن واسه اینکه همه سوما بریم تو راهرو طبقه اول بعد یکی یکی از زیر قرآن رد شیم ازمون فیلم بگیرن خانوم صفایی داشته باشه (من اولین نفر رفتم ![]()
![]()
) تا این قسمت یا بچه ها همه چشا سرخ و اینا (بدون اینکه هیچ پیازی تو آستینشون باشه) یا مث من هنوز باور نمی کردن که ده آخه خرررررررررررررره داری می ری چرا حالیت نیس ؟!
بعد نشستیم جلو پله ها بچه ها یه شعر جدید خوندن در باره خدافسی .. درباره آجرا و شیروونیا .. درباره اینکه مجبوریم بریم .. درباره همه چی .. همه ی همه ی همه چی .. اینجا بود که تازه دوزاریه کار دستش اومد و .. هق هق هق هق هق .. و باز هم راهنمایی بود که از سه چار سالگیم به بعد دوباره به هق هق انداخت منو .. عین این بچه هایی که آبنبات دستشونه نگامون می کرد .. می فهمید .. اما نمی فمید .. مگه چیکا می تونس بکنه ؟!؟!؟! سه سال پیشش بودیم این همونه ما بزرگ شدیم مجازاتمون اینه که باید بریم .. بزرگ شدیم ولی دیگه نه انقد خب آخه .. بعد شعره حلقه زدیم اما مگه گریه می ذاش بمونیم اونتو ؟!؟؟! امروز واسمون رنگین کمونم درس کرده بود ناراحت نشیم .. همه ی اون سه سال می اومد جلو چشم .. انـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقد زووووووووووووووووووووووووووود آخه !؟؟!؟! همممممممه چیش قشنگه .. گیرای معلماش .. اسلامی منش و پیجاش .. آهنگاش .. بزرگراهش .. همسایه هاش .. توووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورموووووووووووووووون با ۱۰۱۲ تا مربعش و اون تارزان بازیا .. را رفتن زیر بارون .. برعکس نگا کردن بش .. دراز کشیدن رو زمین .. تا اسم صفایی میاد ناخوداگاه مقنعه جلو کشیدن .. بالا رفتن از هرجای ممکن .. دیوونگیا و خندیدنا و ژستا و دعواهامون سر چیزایی که می دونیم بچگونه س و باز حرص می خوریم و لذت می بریم .. کور بازی .. هانیه سواری .. لقبامون .. اذیت کردنامون .. پخ کردنا قایم شدنا سقف .. مواظبت کردن از درختا .. ببخشید گفتن بهشون .. غذاها و لهجه ی خانم منتظری .. پارتی بازیای سعیده جوون .. خانممای صفایی .. تذکراش و منفیاش .. ویلچرای هویدا .. قهقهه ی هاشمیان .. ایور اوور مهربووووووووون محزون .. گوش کردن سر کلاس رحمتی .. گوش نکردن سر کلاس جمالی و بی اعتناییش .. انشای آقابزرگی .. درس جواب دادن سر طالب پور .. دایره لغات رهسپار .. کل با ملک .. رنگ احمد زاده و مانتوش و کوزه ای که همیشه جاش رو سرش خالی بود .. هپروت رزاقی و خوش صحبتیش .. حاتمی که کارامونو ماس مالی می کرد و تنها معلم هنری بود که نقاشیمو میدید چشاش گرد نمی شد .. نصراللهی فهیم مدافع والیبال .. و در آخر محبوبی که گفت به معلماتون بگین خانم فلانی
!!
من قشنگترین اتفاقای زندگیم تو راهنمایی افتاده واسم !! سنگریزه های پای تورمون پازل بود .. خودش قشنگ بود .. درختاش نفس بود .. بارونش حلقه بود .. کلاساش دیوونه خونه بود .. آجراش خاطره بود .. پنجره هاش منظره بود .. پشت بومش قفل بود .. بچه هاش باحال بودن .. خودش یه مامان آبنبات به دهن بود که همه ش نگامون می کرد .. دووووووووووووووووووووووووسش دارم .. ![]()
گل گلدون من شکسته در باااااااااد
با ما باش تنها نمون
بزن به ارتحالش ..
بوبیــــــــــم
آنجا که لبریز است از عطرو مهر و نور
می ریزد فرو
ستم و بیداد ی ترکه
ام اندیشه نیست تو از دور
کودکان امید آخرین
فرزانگانیم فرزانگان فرزانگان ما
همه ی عشق من و تو
آدم می میره براشون
با هم می خوانیم ای شادی بی پایان
...
...
...
.
.
.
مشا رفت
مشا به زور رفت
مشا به زور با زنبیلش رفت ..
پایان .
ويرايش:
فری( شاهین شب) :
ممل جان ببخشید من پستتو ویراشیدم ولی . . .
الان در حال حاضر داره از آسمون سیلاب میاد از اوناش که همه باهاش از کلاسا میریزن بیرونو اینا جای ما تو مدرسه خالیه آخ که چه زیبا می شد زیر این بارون خوند و چرخید ... در نفس سازی ... بادبادک ... یار دبستانی و همه ی آهنگهای مهیج دیگه ی مدرسه!! دلم تنگه!! از آسمون داره سیلاب میریزه اما مدرسمون با اون شیرونی های خوشگلش الان ساکت زیر بارون!! حتما همسایه ها تعجب کردن !! مدرسه داری تنهایی خیس میشی!! من میخوام برم زیر بارون !! فعلا
پ.ن : اون شعره هم در ادامه ی مطلب سیر می کند برای خود همی !!
ادامه مطلب

