تبليغاتX
بازگشت جیگربلا
شمامممممممممم خوفین!؟

بهله بهله این منم من! (همون فری) من هنوس که هنوسه دیست نشده این لهجه ام!

میدونم میدونم من نهبودم یه مهدتی ! با دوشتان دسته جمی یفته بودیم زیارت! نه نه ببشید رفته بودییم من یه پرنتزه (پرزنته) داشتم به عنوانه یه بچه ی شه شاله ی نابیخه! اببته با نام مسمعار ( مستعار) آناهیتا! منم باور کنید منم ( مماخمم اصصن دراز نشدش) بهدش دیده اومدم به شما ها عیدو تبریت بدمو اینا ( تبریک بگمو اینا)!

بهدش یادم افتادش که میخواسته ام درباره ی فهنگشازی (فرهنگسازی)  صحبت بنمایم! حالا بهد عید فهلا هچی موخواید (مووو نه مو) بیفهنگی کنید ( ) تا بهد چون من ته (که) بدم(بگم) دیده یاه بردشتی نیش ( راهه برگشتی نیست)

هل یوزتان نویوز         نویوزتان پیبوز

 

 ارباب خودم سلام عليكم

+ نوشته شده توسط شاهین شب در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 16:51 |
شلـــــــــــــــــــــــــــــــا م !!! (وای به حالت اگه گفته باشی سرت تو کلام !! شیپیشتون ارزونیتون سلام نمی دیم بهتون !!)

یه شفاف سازی قبل آپ بکنم : وجه تشابه برق و گوش صفری در دراز بودن سیمهای برق نیست .. در رفتن برق است !!

اهم اهم !!۲دقیقه بیشتر واسه کپک زدایی وقت ندارین !!

 

خب صبح یکی از روزهای برفی زمستانی .. در حالیکه من دقایقی چند بود که کبریت فروشی را رها کرده بودم تا به سوی مدرسه رهسپار عمرا شوم .. راهی شوم (دوستان در جریانند که برای تامین مخارج یک شی ء دنیوی (سوت سوت) بنده با یه دس ماسماسک می فروشم با یکی گیتار می زنم با دهنمم اسفند دود می کنم ) خلاصه رفتم تو مدرسه که دیدم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــّه .. برقا رفتن از اونا هم فقط سکوتاشون به جا مونده

بچه ها همه ساکـــــــــــــــــــــــــــــت ... (من که می دونم مامانشونو می خوان .. ناسلامتی بچه های این دوره زموننا .. هی دل غافل !!) 

آقا جاتون خالی یه شخص با صفایی را جلوی چشمانم تصور نموده و حالا جیغ نکش کی بکش  یکی از دوستان هم که فک کنم به تازگی از اطراف آمازون (مخصوصا جاهای پر درختش) فرار کرده بود زوزه ی گرگ کشید منم دیگه بی نیاز از تصور آن شخص با صفا (خدا پدر مادر این شخص فراریو بیامرزه) جییییییییییییییییییییییییییغ .. دوستانم که فک کنم موهاشون به حالت خبر دار در اومده بودن کم کم از شوک درومده و همراهی کردن !!!!!!!!

خلاصه سوما دس جمعی که چه عرض کنم چار دست و پا جمعی (تا چشات درآد) سطل آشغالرو ورداشتن و رفتیم بالا دس دس دس بیا !! بزن به افتخارش .... تو این مدرسه .... ما همه ف ر ز (که اول به ملاحظه ی آبرو چندین و چند ساله ی فرزانگان و چادر یکی (راهنمایی : از بستگان چمدون(در این مورد به دلیل قدمت سوژه بقچه)) و موی سفید همون یکی (نگا نکن سیاهه موهاش من می دونم رنگ کرده تازه بعضی از علما می گن بنا بر احتیاط واجب در چشاندن طعم بدبختی به ما از موزه ایران باستان فرار کرده ) و اینکه درازای چادرش اندازه همین پرانتزه) می خواستیم این تیکرو سانسور کنیم شناسایی نشیم که به خاطر عرق ملیمون و علاقــــــــــــــــه ی شدیدمون به جناب بقچه ایشالله از دفه بعد ...دس زدن  ضربانی (که آخرش انقد تند می زنیم ضربان هرکی هس سکته می کنه) ... همه می گن ما بچه ها خوبیم (بر منکرش جمیعا فاتحه مع الصلوات !!) .... و از این به بعدش به دلیل کمبود سوژه و ظهور جنبه ی میدون شوشی خونمون آفتاب لبه بومه .. عمو سبـــــــــــــزی فروش (نویسنده ی این مطلب طبق تجربه ای که دارد شدیدا توصیه می کند با عمو زنجیر باف اشتباه نگیرید ) و زیارت دسته جمعی ما بهار پارسال به نیت ایجاد تنوع در معاونت مرکز (از این شانسا نداریم که ما) و بقیه اشعار شاعران ساکن آن میدان خوندیم !!  و البته دوستان به علت ایجاد توازن حرکات موزون هم رفتند (سوءتفاهم نشه ها من رفته بودم اون وسط بهشون بگم زشـــــــــــــــــــــــته !! بعد دیگه از اونجا که خواهی نشوی رسوا (یا راسو .. در هر حال جفتش بده) هم رنگ جماعت شو و اینا امام جماعت شدیم رفت  یکی از دوستان تکنولوژی برترمونم یه چیزی آورده بود هی نور قرمز آبی می زد (جل الخالق!!) و رقص نورو اینا

در حال شکنجه ی غیابی آن شخص مصفا (بر حجم متکا) بودیم که  از بالای راه پله کله ی یه اوله بود .. بعد شد دوتا .. بعد شد چارتا (مث چشاشون!!) .. بعد دیگه همه باهم از اونجا که خجالتیـــــــــــــــــــــــــــن ماشالله (حاجی زاده ان دیگه !! خوش به حالشون ) همراهی می کردن !! (سرعت انتشارشون روی باکتری و کم کرده بود !! باشد که نسل متکا با ایشان متضاد گردد !!)

در خدمت یکدگر بودیم که ناگهان آفتاب حقیقت تابید و صفری هم با آن خال هندویش در بالای پله ها ظاهر شد !! ما هم دوییدم تو یه کلاس که سمرقند و بخارا را به نامش کنیم .. در حالیکه دوستان در جیبشان به دنبال سند سمرقند و بخارا می گشتند ما هم در تاریکی احساساتمون گل کرد و درباره ی شکوه آفتاب هنگامیکه لب بومه و دختران آنجا آی سخن ها گفتیم !! که یهو یکی پرده ها رو کنار زد و ما داشتیم اعتراض می کردیم به شخصیکه شکوه مجلسمان را بر هم زده بود که یهو ... یهو ... محو خال هندویش شدیم و ده در رو  نه اینکه ما دلاور و ناماور و اینا نباشیما .. صحنه وحشتناک بود بسی !! فرض کنین همه جا تاریک .. همه در حال شعر گفتن .. ناگهان پرده کنار می ره .. آفتاب می تابه .. همه ساکت میشن .. صفری با لباسی به رنگ سوسک (و قیافه ای به همین منوال) جلوی نور وایساده از پشتش نور می تابه .. ووووووووووووووووووش !! بیچاره آقاشون (آخه باید یه ماهیتابه هم به این صحنه اضافه شه !!) فک کنم همه خواب می کنی می کنی دیده باشن !! (ناگفته نماند که دوستان در جستجوی سند فهمیدند که سند سمرقند و بخارای مرحوم به لطف مادر یکی از ایشان در لاباششویی (لباسشویی از زبان فری) چون نمو شناور گشته و اکنون مچاله است !! و سمرقند و بخارا بی صاحاب شد ... هی هی )

خلاصه این که بسی فیوز شدیم آن روز !!

نگران هم نباشین فری نمی ذاره تار عنکبوت ببندین !!  تا دیداری دوباره

پ.ن : آخرش خوب نشد ولی به هر حال .. !!

+ نوشته شده توسط دندان عقاب در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 16:4 |