سلام و خوبین و چه خبرا و غیره !
خب از اونجا که همونطور که خودتون می دونین من غرور ملی شدیدی دارم
دیدم ملت زرت و زرت می گن آپ کنین منم برخاستم و قیام کردم...ببخشید که شما قربانی شدین
دوشنبه تو سرویس :
من
شادی : ممل پاشو ممل منو نگا ممل ممــــــــــــــل ممل منو منو
من : شادی می دونستی آدم موقع خواب چشاشو می بنده؟
شادی : آره خب ... چطور ؟
من : خب نتیجه می گیریم نمی تونم نگات کنم !![]()
شادی (خیلی منطقیانه ناک فکر میکنه
...من امیدوار می شم
...و بعد:) : نه منو نگا منو نگاااااااااااااا
من : ا خب می ترسم خب !![]()
شادی : زهر مار
من : هوووووووووووووووووووووو
و می رسیم ! من
![]()
... !
تو کلاس :
معلمه : بیاین این تورو وصل کنین ببینم بلدین
من (طبق غرور ملی ای که گفتم
:) : بدین ببینم ![]()
۵ دقیقه بعد :
معلمه : بچه ها ... یکی بیاد تورو از دور این واز کنه...انگار خوابش برده...
و ما چند دور دور زمین میدویم و من هم صد بار می خورم زمین...خب یکی این بچه جغلا رو از زیر پام جم کنه دیگه ... اه خب پای آدم گیر می کنه!
آخر کلاس ... مسابقه دادیم ... بردیم :
معلمه : بچه ها یه جریمه واسه اینا بدین
من : من زیگزاگ خیلی دوس دارم
..اینا از طرف من صدتا برن
!
معلمه : کولی نمی خواین
؟
من : چــــــــــــــــــــــــــــــــرا ... من عاشق آدم سواریم
!!!
و سه دور کولی گرفتیم (به شخصه ۵ دور ... آخه پیاده نمی شدم اونم می دوید اینور اونور بلکه بیافتم
!)
در کلاس شنا :
من و یکی داشتیم کتاب می خوندیم
(از اونجا که متواضعم باید بگم من آخرش ۲۳ صفحه جلوتر بودم
) و بچه ها هم جریمه می رفتن...
دوباره تو سرویس :
من و شادی در حال حرف زدن (= شادی در حال حرف زدن و من در حال گوش ندادن و گفتن بله بله هرچی شما می فرمایین درسته...
) :
شادی : وای چرا من اینکارو کردم ... چقد من خرم
!
من : بله بله واقعا..کاملا درسته...![]()
![]()
که دیدیم یه دست اومده جلومون و روی هوا لولو اومد شتر اومد بازی می کنه ... من و شادی مث خانمای متشخص اهمیت ندادیم
بچه هه اومد یه حرف زشت بزنه یه ذره فک کرد دید شال من سفیده گفت سفید برفی ! (وای چقد ناراحت شدم
...آخه به یکی به خوشگلی من بگن سفید برفی خب ناراحت می شه دیگه
)
من و شادی همچنان کاری نداشتیم
...بعد من دیدم گویا من شادی رو نمیبینم
...بعد چون باورم نمی شد انقد خوش شانس باشم یه ذره دقت کردم دیدم یه کلاه اونجا سیر می کنه ... که شادی جون از اونجا که طاقت دوری منو نداشت سوتش کرد عقب
من : هفت کوتوله اینکارا واسه تو جیـــــــــــــــــــــزه !!! یه بار دیگه کلاتو ببینما ...!
اونم دوباره کلاشو آورد جلو و من در کمال آرامش از اونجا که پنجره باز بود....![]()
من : حالـــــــــــــا...کلاه کوش ؟؟؟ دالی !!!
اون : ![]()
من : ![]()
اون : آقـــــــــــــــــــا ... کلاهمون
!
آقا : خب به من چه ؟
و ما همچنان با سرعت ۱ کیلومتر در دقیقه می رفتیم که بچه هه بعد از ۲ دقیقه تازه تونس حالی آقاهه کنه که کلاه کوش و آقاهه ی سریع الانتقال هم بعد از ۱ دقیقه پاشو گذاشت رو ترمز و از اونجا که ماشینه رو از آثار باستانی دزدیده بودن بعد از ۱ دقیقه ماشین وایساد و بچه هه در جستجوی کلاه بر باد رفته اش یورتمه می رفت تو اتوبان ! ما در کمال آرامش صبر کردیم و و از اونجا که این بچه هه هم متعلق به عصر یخبندان بود (آخه تنها بچه ماموت به جا مانده س ... !!) یه ۵ دقیقه هم علاف شدیم ![]()
بچه هه در حال بالا اومدن : هن....هون...اهن...اوهون ...
هم سرویسیای محترم : هیییییییییییییش
.... ایندفه از خودتو از پنجره می ندازه پایینا !!!
بچه هه به صورت ماموت بخار (بر وزن اسب بخار) : ![]()
شادی : ممل چرا فسرده ؟
من : من یه شهروند بی نزاکت و بی فکر و یه عضو بی مسئولیتم
!
شادی : چـــــــــــــــــــرا
؟
من : اولی چون با این کارم باعث شدم جاده شیپیشی شه دومی چون عضو انجمن حمایت از حیواناتم نباید اذیتش می کردم
!
شادی : آهان...![]()
و ما سرانجام به خانه رسیدیم !
این بود از شرح ...![]()
![]()
![]()
پ.ن : تو بی کانتینیو !
پ.ن : بچه ها من واقعا نمی تونم تحمل کنم ... چرا مدرسه انقد خالیـــــــــــــــــــــــــــه ؟؟؟ ![]()

